روز نوشت های پراکنده
وروجک یک کم سرما خورده به جای تمرین اسکیت روی یخ بهش پیشنهاد دادم ببرمش بارنز اند نوبلز و یک کتاب به سلیقه خودش براش بخرم اما زیر بار نرفت خلاصه یکی دو دور وسط سالن زد و با چشم های اشک آلود اومد که بیا بریم برام کتاب بخر! من هم گفتم قرارمون مال قبل از اینجا اومدن بود اما حالا که اومدیم دیگه نمیشه ببرمت. پدر و مادر بزرگش هم ناراحت شدن که چرا به حرفش گوش ندادم. خلاصه بعد از تمرینش اومدیم خونه فرستادمش حمام و همین طور که با سشوار موهاش و خشک میکردم براش توضیح دادم که قول و قرار گذاشتن یعنی چی! البته بلند بلند که مامان و بابا بزرگش هم مستفیض شدن. بعد هم گفتم قصد من ناراخت کردن هیچ کس نیست فقط یه چیزهایی رو فقط با عمل کردن میشه یاد گرفت. به قول مادر جون: بچم عزیزه تربیتش عزیزتر! پ.ن: بارنز اند نوبلز یه فروشگاه بزرگ زنجیره ای کتاب تو امریکاست. آقای خونه ماموریت رفته. امشب و مجردی صفا کردم! یه آتیش حسابی روشن کردم و زل زدم به شعله هاش وقتی به خودم اومدم دو ساعتی میشد که مثل مجسمه نشسته بودم. خیلی وقت بود نشده بود آروم فکر کنم به خیلی چیزها از جمله خودم! پ.ن: وروجک گاهی وقتها کلمه های با مزه ای میگه مثل: ناماد مارد! اگه گفتین ترجمه اش چی میشه؟ داماد نامرد! نوشتم که یادم نره این شیرین زبونیهاش. تا تولد وروجک خیلی مونده اما چون نمیخوام امسال مثل پارسال غافلگیر شم حالا که وقت دارم یواش یواش کارهاشو میکنم. یکی از کارهایی که بچه ها اینچا خیلی دوست دارن پاره کردن پینیاتاست. پینیاتا رو به شکل های مختلف میشه از فروشگاهها خرید اما من و وروجک تصمیم گرفتیم که خودمون یه دونه بسازیم و خیلی هم آخرش از کارمون راضی بودیم. حالا پینیاتا چی هست؟ یک عروسک یا حیوان که با کاغذ و مقوا ساخته میشه و داخلش رو پر میکنن با شکلات و بچه ها هم با یک چوب بلند میزنن و بعد از پاره شدنش شکلاتها رو جمع میکنن تو کیسه هاشون که به همین منظور بهشون دادن. اگه خواستین طریقه درست کردن و عکسش رو هم براتون میذارم اینجا. ازخواب که بلند شدم تصمیم گرفتم با وروجک برم بیرون و برگهای حیاط رو جمع کنم. آقای خونه همچنان خواب بودن و با جدیتی وصف نشدنی الان پامیشم رو زیر لحاف تکرار میکردن. بعد از خوردن صبحانه ترجیح دادیم سرو صدا نکنیم و خودمون به داد حیاط برسیم. مثل دوتا کارگر خوب مشغول شدیم و بعد از خوردن ناهار هم رفتیم سراغ حیاط پشتی و باغچه که دیگه نه گوجه فرنگی داره نه ریحون. حسابی هر چی تو باعچه بود و هم کندم و از ریشه درآوردم و حالا همه چیز حاضر و آمادس برای کاشت اسفناج و کاهو که الان فصلشه! بله این یه کف دست زمین هم از دست من نفس راجت نمیکشه. شب هم دوستهای وروجک برای شام مهمونمون بودن و من شب تازه کم کم حس کردم همه مفاصل و عضله هام وقتی حرکت میکنم درد میگیره! امروز هم که از رختخواب اومدم بیرون با آخ و وای روزم رو شروع کردم! پ.ن: این هم چند تا عکس از وروجک و حیاط و باغچه. این هم چند تا عکس از یک ماه قبل! راستی امشب با وروجک پای تلویزیون بودیم که زنگ و زدن و دو تا خواهر از کلیسا دم در بودن و من هم خیلی سریع دو تا انجیل و قرآنم رو آوردم و براشون رفتم بالای منبر و سرو ته قضیه رو هم آوردم که بنده مسلمانم و مخلص همه پیامبرها هم هستم اما قصد دین عوض کردن فعلا ندارم. بساطی داریم ما با این کلیساها اینجا! آقای خونه معتقدن که اول شناسایی کنیم این عزیزان و بعد هم در رو باز نکنیم اصلا. بنده میگم من که میدونم چنته پری دارم و اصولا مهمون هم حبیب خداست چرا ازشون قایم شم؟ اینه که فعلن هم با روی خوش ازشون پذیرایی هم میکنم و کلی از ایران و ایرانی میگم هم از اسلام و مسلمون تا حالا هم نه اونها کوتاه اومدن نه بتده! اما امشب این خواهرهای محترمه یه جورایی مزاحم من و وروجک و فیلم دیدنمون شدن اینه که زود راهیشون کردم برن! از همه کسانی که یادم کردن و به فکرم بودن ممنون. خدا رو شکر داره همه چیز رو به راه میشه. فقط کمی زمان بره که اون هم اگه عمرم به دنیا باشه درست میشه. امروز شاید هزار بار امن یجیب خوندم و جوابم و داد. خدایا خیلی بزرگی خدایا خیلی کوچیکتم. فردا روز خیلی مهمیه برام اگه از اینجا رد شدین برای من هم دعا کنین که کارم جورشه. شاید اگه زنده بودم یه روز از گره ای که به زندگیم افتاد نوشتم. شاید از زندگیم نوشتم. شاید... . هوا حسابی سرد شده. جشن شکرگزاری هم تموم شد و بساط درخت کریسمس رو به پا کردیم. وروجک از بودن پدرومادربزرگش پیشمون خیلی خوشحاله و گاهی هم یه کارهای که نباید بکنه رو میکنه! من هم فعلن به روم نمی آرم تا ببینم کی صبرم تموم میشه! راستی عنوان رو نمیتونم تازگی ها فارسی تایپ کنم کسی میدونه چرا؟ دوهفته تا آخر ترم بیشتر نمونده و بعد 3 هفته تعطیلی! امروز برای ترم بعد ثبت نام کردم و حالا باید فقط به تموم کردن این ترم فکر کنم. فامیل های گرامی هم رسیدن و همچنان مشغولیم به زندگی. با مریض این هفته که حرف میزدم کلی با هم دوست شدیم طفلکی همش 18 واحد داشت تا بتونه فوق لیسانسش رو بگیره. امیدوار بود بتونه برگرده دانشگاه. گاهی اوقات این چیزا رو که میبینم میترسم. مرز بین عقل و جنون خیلی باریکه! راستی شده یه کاری بکنین بعد هی به خودتون بگین این چه غلطی بود کردم؟ شده یه کاری بکنین بعد از زندگی سیر بشین؟ شده یه کاری بکنین بعد گاه و بیگاه دلهره بخواد خفه تون کنه؟ در عین حال مجبور باشین بگین همه چیز آرومه من چقدر ... این حال و روز منه این روزابرام دعا کنین! دوستتون دارم هر جا هستین موفق باشین.



| Design By : Night Skin |

