امروز
نمیدونم از چی بگم؟ از کجا شروع کنم؟ خواستم یه سری عکس تازه بذارم که دیدم حسش نیست.
این روزها حال و هوای وبلاگستان هم زمستانیه.
پ.ن: خیلی دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید.
Rodeo


این یه رسم قدیمیه که اینجا کلی بهش بها میدن و کلی درآمد زاست. این روزا اینجا بازار رودیو خیلی داغه. از مسابقه های گاو سواری و اسب سواری گرفته تا کباب و رقص وکارناوال. چند تا عکس هم گذاشتم براتون.
پ.ن: خیلی مواظب خودتون باشین. هر جا هستین خوش باشین.
رکاب بزن!
زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت میکند تا بعداً تک تک آنها را بهرخم بکشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مىزد.
آن روزها که من رکاب مىزدم و او کمکم مىکرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى کسلم مىکرد، چون همیشه کوتاهترین فاصلهها را پیدا مىکردم.
یادم نمىآید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مىزدم.
حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته میتوانست با حداکثر سرعت براند،
او مرا در جادههاى خطرناک و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو کجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىکردم دارم کم کم به او اعتماد مىکنم.
بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت.
او مرا به آدمهایى معرفى کرد که هدایایى را به من مىدادند که به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!»
و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مىکنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مىداد.
هر وقت در زندگى احساس مىکنم که دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید،
«رکاب بزن....»
پ.ن: بچه ها این ترم خیلی خیلی وقت کم دارم . اگه نظر براتون نمیذارم ببخشید. یه جورایی پشت کنکوری حسابم کنید. خیلی دوستتون دارم.
ترم جدید
صبج رو با خبر زلزله ٧ ریشتری هائیتی شروع کردم. خیلی ناراخت کننده بود! اکثر ساختمانها فرو ریخته. یاد بم افتادم ! خدا کمکشون کنه.
درس ها شروع شده. خیلی دوست داشتنی تر از ترم قبل. استادها همه اصرار دارن بچه ها همدیگه رو بشناسن. هر کسی چند دقیقه از خودش میگه. همین باعث میشه حس کنیم همدیگه رو از قبل میشناسیم!استادهای خوبی دارم این ترم. جالبه برام اینجا خیلی اصرار دارن به حرف دلت گوش کنی برای انتخاب درس و شغل. یکی از استادام با یه تیم تحقیقاتی کار میکنه و تابستونا میره افریقا تو یکی از روستاهاش. وقتی ازش حرف میزد چشماش برق میزد. با همه وجود میگفت من عاشق افریقام! با خنده میگفت: بچه هام اول فکر میکردن دچار جنون شدم!
همه چیز عالیه جز این که رورجک دوست نداره من به قول خودش شبها برم مدرسه!
این روزها
دیروز برای مشاوره درسی رفتم کالج که اگه نمیرفتم تا دوشنبه حتمن خل میشدم! اگه طبق برنامه برم جلو اوضاع خوبه!
یکی از درسهام و آنلاین برداشتم که دیدم استادم خودشو معرفی کرده کامل و از همه چی حتی علایق فردیش نوشته و چند تا عکس هم گذاشته تا همه باهاش آشنا بشن. یکیش در حال رقصه! من که خیلی ازش خوشم اومد. بقیه بچه ها هم دارن همین کار و میکنن. خیلی جالبه. من هم کلی وقت گذاشتم تا یه متن و عکس از خودم براش بذارم.
راستی یه کار خوب تو یه دفتر مرتب حسابداری گرفتم. کارهاشون همون چیزهاییه که من باهاش آشنایی دارم. امیدوارم بتونم کلی مطلب مالیاتی در حین کار یاد بگیرم. دارم جدی جدی به امتحانCPA فکر میکنم.
سال 2009
مهمونم اومد و به خوشی رفت. مدرسه وروجک از امروز شروع شد دوباره. من هنوز یه هفته دیگه فرصت دارم. سال نو میلادی شروع شد و کلی برنامه ریزی کردم براش! سال ٢٠٠٩ سال عجیبی بود اتفاقهایی توش افتاد که هیچ وقت فراموش نمیکنم. خیلی چیزها تو این سال یاد گرفتم. امیدوارم ٢٠١٠ سال خوبی باشه برای همه.
این چند روزه
از کجا بگم؟ مهمون داشتم از یه شهر دیگه. آرزوی عزیزم و خانواده اش. خیلی کوتاه بود اومدنشون اما خیلی بهمون خوش گذشت. من که امیدوارم باز هم بتونیم با هم باشیم. یه دوست دیگه هم فردا میرسه از شیکاگو. از سرما داره فرار میکنه بیاد اینجا!
شب یلدا حالم خراب بود. سر درد بدی داشتم. خیلی بد.
کریسمس هم گذشت با مهمونیش و هدیه هایی که دادیم و گرفتیم.
محرم و عاشورا و ... .
بعد نوشت:نگرانم و برای همه دعا میکنم. برای سلامتی همه. برای آرامش همه.
عکس پاییزی 2





سلام به روی ماه همتون. اینم یه کار عقب افتاده دیگه که انجام شد. همش عکسهای این روزهاس.
عکس های اول حوالی کالجه . درخت کریسمس هم تو کافه تریاست. یه عکس هم از یه مرکز خرید گذاشتم. به قول اینا مال! دو تای آخر هم وروجک است با یه شکلات قد کلش که کلی قول داده جایی رو باهاش نوچ نکنه. دومین عکس هم اولین روز رفاقت وروجک با مینی سگ همسایه است.
